تبلیغات
عربی - داستان عربی
عربی
چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است. دکتر علی شریعتی
چهارشنبه 16 آبان 1397 :: نویسنده : مهرداد یاسمی

داستان عربی به همراه ترجمه فارسی – حکایت عربی زیبا با ترجمه فارسی   متن عربی ترجمه به فارسی الحمار المغنی       هَرَبَ جَمَلٌ وحمارٌ من صاحبهما وسارا معاً حتى وصلا إلى غابه بجوارها مرعى نظیفٌ . وبَعْدَ أن أقاما أیاماً فی الغابه والمرعى، قالَ الحمارُ للجملِ: إننی أَشعرُ براحهٍ وسرورٍ، وأُریدُ أَنْ أُغَنّیَ بصوتی الجمیلِ. […]

داستان عربی به همراه ترجمه فارسی – حکایت عربی زیبا با ترجمه فارسی – الاغ آواز خوان

داستان عربی به همراه ترجمه فارسی – حکایت عربی زیبا با ترجمه فارسی

 

متن عربی

ترجمه به فارسی

الحمار المغنی      

هَرَبَ جَمَلٌ وحمارٌ من صاحبهما وسارا معاً حتى وصلا إلى غابه بجوارها مرعى نظیفٌ .

وبَعْدَ أن أقاما أیاماً فی الغابه والمرعى، قالَ الحمارُ للجملِ: إننی أَشعرُ براحهٍ وسرورٍ، وأُریدُ أَنْ أُغَنّیَ بصوتی الجمیلِ. فقال الجَمَلُ : إنْ تَفْعلْ فإنی أخافُ أن یَسْمَعَنا الإنسانُ فیربِطَنا ویْضِرِبَنا ویُعُذِّبنا عذاباً شدیداً.

فقالَ الحمارُ: لا بدّ أن أُغَنّیَ.

نَهَقَ الحِمارُ نهیقاً عالیاً فسَمعَهُ جماعهٌ من الناسِ، فَقَبَضَتْ على الحمارِ والجَمَلِ، وَرَفَضَ الحِمارُ أنْ یَمشیَ فَوُضِعَ فَوْقَ الجَمَلِ.  ولما شَعَرَ الجَمَلُ بالتَّعَبِ قالَ للحمارِ: لَقَدْ طَربْتُ من غنائک فی الغابهِ وأُریدُ الآنَ أنْ أَرْقُصَ. فقالَ الحِمارُ: لا تَفعْلْ یا صدیقی فإنّ فی ذلک هلاکی.  فقالَ الجملُ: لقد زَادَ طربی ، وَرَقَصَ فَسَقَطَ الحمِارُ على الأرضِ وماتَ.

الاغ آواز خوان

یک شتر و الاغ از دست صاحب خود فرار کردند و با هم رفتند تا اینکه به جنگلی رسیدند که در کنار آن چراگاه خوبی بود.

بعد از اینکه چند روز در جنگل و چراگاه باقی ماندند، الاغ به شتر گفت: من احساس راحتی و شادی می کنم و می خواهم با صدای زیبای خود آواز بخوانم. شتر گفت: اگر این کار را انجام دهی من می ترسم که انسانی صدای ما را بشنود و ما را ببندد و بزند و به سختی شکنجه دهد.

الاغ گفت: من حتما باید بخوانم

الاغ با صدای بلند عرعر کرد و گروهی از مردم صدای او را شنیدند و الاغ و شتر را گرفتند، پس الاغ از راه رفتن امتناع کرد و آن را روی شتر گذاشتند. زمانی که شتر احساس خستگی کرد به الاغ گفت: من از آواز تو در جنگل به طرب آمدم و الأن می خواهم برقصم. الاغ گفت: ای دوست من این کار را نکن که این کار مرا هلاک می کند. شتر گفت: احساس طربم بیشتر شد، پس رقصید و الاغ روی زمین افتاد و مرد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


چه زیبا می گفت پیر مرد خیاط :

زندگی هیچوقت اندازه تنم نشد حتی وقتی خودم بریدم و دوختم...!

مدیر وبلاگ : مهرداد یاسمی
موضوعات
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی