تبلیغات
عربی

چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است. دکتر علی شریعتی

بعضی ازایرانیانی که ادبیات عرب را ارتقاء دادند

نویسنده : مهرداد یاسمی
تاریخ:یکشنبه 17 خرداد 1394-11:49 ب.ظ

بعضی ازایرانیانی که ادبیات عرب را ارتقاء دادند

دکترهادی العلوی در کتاب خلاصات فی السیاسة والفکر السیاسی فی الإسلام ص ۱۶۸: می‌نویسد: " نویسندگان متقدم در دنیای عرب بیشتر از أصل فارسی بودند" در صفحة (۱۶۹) می‌گوید: "عرب تشکیلات و سامان دهی و اداره و مالیات و کشاورزی و خیلی از قواعد دیگر را از ساسانیان فرا گرفتند". در کتاب (فقه اللغة و سر العربیة) أبی منصور الثعالبی النیشابوری) صفحة (۲۲- ۲۳) می‌نویسد: أبو بشر عمرو الحارثی (۷۴۰- ۷۷۹ م) که لقبش سیبویه است (سیب بویه)" ایرانی ساکن بصره و متوفی شیراز داناترین مردم در نحو بود و بعد أبو سعید الحسن بن عبد الله المرزبان السیرافی بزرگترین دانشمندان ادبیات عرب و عسکر بن الحسین النخشی از خراسان، و أبو عبد الله الحسن بن خالویه از همدان، مصدر سابق ص (۱۴- ۱۶) که خدمات شایانی به زبان عربی کردند. أبو منصور عبد الملک بن محمد بن إسماعیل الثعالبی زاده شده نیسابور ۳۵۰ق مؤلف کتاب (فقه اللغة و سر العربیة). عبد الله بن المقفع (روزبه بن دادویه) زاده شده جور (گور) إیران، مترجم کلیلة و دمنة از پهلوی به عربی، وکاتب الأدب الکبیر والأدب الصغیر الخ. ابن سینا (۹۸۰- ۱۰۳۷م) نویسنده (القانون فی الطب).أبو بکر الرازی (۸۶۴- ۹۲۳م) نویسنده (تاریخ الطب) و (الأدویة المفردة) و أبو ریحان بیرونی (۹۷۳- ۱۰۴۸م) نویسنده (الآثار الباقیة عن القرون الخالیة) و دهها کتاب دیگر و عبد القادر جرجانی (گرگانی) مرگ (۴۷۱) هجری، مؤسس علم بلاغت و نویسنده کتاب (دلائل الإعجاز وأسرار البلاغة) و شیخ المفسرین طبری (۸۳۸- ۹۲۳م) و بخاری (۱۹۴- ۲۵۶) هجری. إمام مسلم، نویسنده کتاب صحیح مسلم (۲۰۶- ۲۶۱) هجری و نعمان بن ثابت معروف ب (أبو حنیفة النعمان) (۶۹۹- ۷۶۷م) آرامگاه او در الأعظمیة و کنیته "الإمام الأعظم". حافظ شیرازی (۷۲۷۰ ۷۹۲)هجری ومشرف الدین بن مصلح الدین عبد الله "سعدی شیرازی" (۵۸۰- ۶۹۱)هجری. (غیاث الدین أبو فتوح عمر بن إبراهیم) الشهیر ب"خیام" (۱۰۴۰-۱۱۳۱م) و (بشار بن برد) (۹۶- ۱۶۸) هجری نه تنها دهها اندیشمندفارس بلکه دهها نفر از بزرگان سریانی و ترک و قبط و بربر در توسعه و ارتقائ علمی زبان عربی نقش داشته‌اند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فهرست تعدادی از معربات از فارسی

نویسنده : مهرداد یاسمی
تاریخ:یکشنبه 17 خرداد 1394-11:47 ب.ظ

فهرست تعدادی از معربات از فارسی

زبانشناسان واژگان زیادی را در زبان عربی معرب شده از فارسی می‌دانندالبته بعضی کلمات در خود فارسی در دوره تسلط زبان عربی درست شده‌اند: خنجر تغییر یافته خنگر (خونگر) است. سکه تغییر یافته؛ چکه-چک (صکه صکوک) است و اینگونه کلمات ابتدا در فارسی ظاهر شده‌اند و بعدها در عربی پس می‌توان آنها را معرب دانست. معربات از فارسی در عربی فراوان است و در این زمینه کتابهایی نوشته شده‌است علامه محمد بن تاویت در کتاب المعربات عن الفارسیة تعدادی از معربات از واژگان فارسی را بر اساس کتابهای متقدمین ارایه نموده‌است:

  1. برقع= پرده.
  2. تاریخ از تاریک. در زبان عربی واژه تاریخ سابقه قدیمی ندارد زبانشناسان عرب آن را معرب شده می‌دانند اما در اینکه از چه واژه‌ای معرب شده اختلاف دارند. بعضی گفته انمد از ماه رخ گرفته شده و از آن مورخ و تاریخ را برگرفته‌اند،[۲۳][۲۴] و.[۲۵] اما نظر غالب زبانشناسان معاصر این است که «مورَخ» اسم مفعول و مورخ با کسر "ر" اسم فاعل از تاریخ است و خود تاریخ را عربی شده"تاریک" است. زیرا سخن از گذشته‌ها در تاریکی و ابهام قرار دارد. در مجله "الدراساتُ الأدبیّة» بهار و تابستان ۱۳۴۳. نویسنده دیدگاههای مختلف را در مورد واژه تاریخ بررسی کرده و نتیج گیری نموده که معرب شده از تاریک درست تر است.[۲۶]
  3. خندق از کندک [۲]

باز به معنی عقاب (فالکون) خنجر (خنگر) خونگر. (المعربات عن الفارسیةللأستاذمحمدبن تاویت)

  1. الأسوار، معرب سوار،
  2. الأسرب، معرب سرب،
  3. الاشوب -[۲۷]
  4. الأصبهبذ، عربی شده از سْپهبد،
  5. البابونج، معرب بأبونه (بابونَگ)،
  6. البادزهر از پادزهر
  7. الباذق، معرب از باده،
  8. البارة، و بهره معرب از پاره.
  9. البارجاه، معرب از بارگاه،
  10. البارباء، معرب از بوربا،
  11. الباز، بمعنی الصقر، معرب باز = عقاب.
  12. الباشق، معرب باشه، عقاب. نوعی شاهین. شاهین در زبان عربی نیز بدون تعییر بکار می‌رود.
  13. باطیه = بادیه (کاسه)
  14. البالانی، معرب پالانی،
  15. البخت، = شانس
  16. البد، بمعنی الصنم، معرب بت.
  17. البردج، معرب برده،
  18. البرق، معرب بره، وهو الحمل.[۲۸]
  19. البستان، معرب از بوستان،
  20. البطن معرب از بت، وهو معروف، سواء فیه عند العرب صغار الإوز وکباره، کما قال ابن جنی.
  21. بغداد، معرب باغ + داد، أو بغ + دان،
  22. البلور، معرب بلور.
  23. البنفسج، معرب از بنفشة، مالک بن الریب التمیمی:عجبت لعطار أتانا یسومنا
  24. البیدق، معرب پیاده، الفرزدق:منعتک میراث الملوک وتاجهم وأنت لدرعی بیذق فی البیاذق.
  25. البیمرستان، مرکب من بیمار، مریض، وأصل اشتقاقه بی، بدون + مار، عقل. -
  26. التبان، معرب از تنبان، سروال القصیر.
  27. التجاورة و التاجر، معرب تاجور أو تاج بر، قال عدی بن زید:

بعد بنی تبع تجاورة- قد اطمأنت بها مرازبها.

  1. التاختج والتخت، معرب تخت وتخته، وهو فی الأصل اللوح ثم صار یستعمل للعرش والسریر.
  2. استاذ=استاد [۳]
  • التخریص وهو بنیقة الثوب أو الدرع، معرب تبریز، کما فی القاموس ویقال بالدال، قال الشاعر:

قوافی أمثالا یوسعن جلده- کما زدت فی عرض القمیص #الرخارصا

  • التباشیر، معرب تباشیر، أی مثل اللبن، والمراد بها بیاض الصبح، کما فی العربیة تباشیر الصبح.
  1. التخم.[۲۹]
  2. التدرج، وهو الدارج، معرب تدور.
  3. الترهات، فوجدک راه، بمعنی طریق صغیرة والمراد بها الاباقیل.
  4. الثوث، معرب تود، وهو الفرصاد.
  5. التوتیاء، حجر یکتحل به، معرب توتیا. خاکستر-[۳۰]
  6. التیر، معرب، تیر /ستون.
  7. جادة الطریق: معرب جاده، وهی العظیمة المفتوحة من الطرق.
  8. الجاموس، معرب گاومیش، (گاو: بقرة، ومیش: نعجة).
  9. الجام، معرب جام.
  10. الجربان، معرب گریبان، وهو جیب الدرع، قال جریر:

إذا قیل هذا البین راجعت عبرة - لها بجربان البنیقة واکف.

  1. الجرذق، معرب گرده، نان تافتون
  2. الجرم، معرب گرم.
  3. الجل، معرب گل، و جلاب معرب گلاب (برای مثال از عائشة نقل است "کان إذا اغتسل من الجنابة دعا بشیء کالجلاب".)[۳۱]
  4. جزاف = گزاف
  5. طازج = تازه
  6. عسکر = لشکر
  7. خندق من کندگ.[۴]

اسامی

الثعالبی در کتابش اسامی زیر را فارسی می‌داند:

  1. الکوز
  2. - الإبریق
  3. - الطست (تشت)
  4. - الخوان
  5. - الطبق -
  6. القصعة
  7. - السکرجة
  8. -السمور و السنجاب
  9. - الخز -
  10. الدیباج
  11. - السندس
  12. - الیاقوت
  13. - الفیروز
  14. -البلور
  15. -السمیذ
  16. - الکعک (گعک- کیک#الجلاب (گلاب)
  17. -السکنجبین
  18. -الفالوذج
  19. - الفلفل والقرفة
  20. - الزنجبیل
  21. - النرجس
  22. -البنفسنج
  23. - النسرین
  24. - السوسن
  25. الیاسمین
  26. الجلنار (گل نار)
  27. - المسک
  28. -الکافور
  29. -العنبر
  30. - الصندل
  31. - القرنفل
  32. - البستان
  33. -ابریسم،
  34. - سکباج
  35. دوغباج
  36. الجرذباج
  37. -جنحه
  38. -سراج
  39. -رستاق
  40. -لعل
  41. -وزیر
  42. -طسوج
  43. -جزاف
  44. -شعبذه
  45. -صولجان
  46. -ریان
  47. جزیة
  48. -دست
  49. -درقه
  50. -دیجور
الخ...[۳۲]

همگی فارسی هستند که تعریب شده‌اند، مانند «نموذج» از نمونهٔ فارسی، سریر و تخت و رواق و السرداب و القابوس از کلمات فارسی که درقرآن آمده برحسب رأی زبان شناسان ۱۰۰ کلمة است و بعضی تعداد را بیشتر دانسته‌اند، مثال کلمه، سراج أصلها چراغ و اسم غلمان أصله گلمان و کلمة جناح أصل آن گناه وکنز أصله گنج الجزیة أصلها گزیت جلنار (گلنار) و (إندازه) إلی (مهندس) و چغندر إلی شوندر و پگاه إلی صباح وچلیب إلی صلیب و چین إلی صین و کورش إلی قورش و خسرو إلی کسری و کاسبین إلی قزوین و برنامه إلی برنامج و ساده إلی ساذج و پسته إلی فستق و مهرگان إلی مهرجان و أرغوان إلی أرجوان وأسب سوار، إلی أسوار و باژ إلی باج و بردن نامه إلی برید وگنجینة إلی خزینة وگوهر إلی جوهر و نفت إلی نفط و تبر إلی طبر وبرج إلی تبرج و گلاب إلی جلاب وگچ إلی جص و دستور بقی کما هو دستور والخانه إلی حانه وخانگاه إلی خانقاه أو خانکه و میان إلی میدان وخونگر إلی خنجر وپیام إلی بیان وششرنگ إلی شطرنج وپولاد إلی فولاذ الخ.[۵] قرآن شناس، زبان‌شناس و پژوهشگر نامی انگلیسی زبان، جفری آرتور را عقیده برآنست بیست وهفت کلمه قران ریشه فارسی دارد از جمله: سجیل: معرب سنگ وگل، اباریق: جمع ابریق، معرب آبریز، تنور، مرجان، مِسک: معرب مِشک، کورت: کور شدن، تاریک شدن - تقالید:، قلاده، جمع تقلید، بیع: خرید و فروش، بیعانه (بیانه) قسمتی از پیش پرداخت.جهنم - دینار پول مروج ایرانی قدیم (یک صدم ریال) زنجبیل: معرب زنجفیل، سُرادِق: سراپرده، سقر: جهنم، دوزخ - سجین: نام جایی در دوزخ، زندانی - سلسبیل: سلیس، نرم، روان، گوارا، می‌خوشگوار، نام چشمه‌ای در بهشت- ورده: پرگه، گل سرخ - سندس: دیبای زربفت لطیف و گران بها- قرطاس: کرباس - کاغذ، جمع آن قراطیس - اقفال: جمع قفل –کافوریاقوت - گوهر= جوهر- مهرجان =مهرگان - برقه = پرده.

بعضی پژوهشگران تعداد واژگان فارسی قرانی را بیشتر از یکصد عدد برآورد کرده مانند: سراج = چراغ – دار - غلمان = گلمان جوان گل رو - زمهریر- کاس یا کاسه - جُناح: گناه، رجس = زشت - خُنک: سرد- زم = سرد - زُور: قوه، نیرو، شُواظ: زبانهٔ آتش، شعله، حرارت، درحال ذوب شدن - اُسوَه = الگو = - فیل: پیل - توره= شغال، حیوان وحشی. عبقری =(آبگری آبکاری)= زیباسازی و خلاقیت و بزرگی. کنز= (گنج)-. زبانیه: نگهبانان دوزخ، زبانه کشیدن شعله‌های آتش. زانی -زانیة -زنا= زناکار. ابد: جمع آن آباد، جاودان. قمطریر: شدید، سخت، دشوار-. بلید از پلید (آدم احمق)- بررُخ: مانع وحایل بین دوچیز.[۶] تَبَت: نابودشده، قطع شده، تب و تاب یافته - سخط: خشم گرفتن برکسی، غضب - سُهی: (بگونهٔ سها)، ستارهٔ کوچک و کم نور در دب اصغر. اریکه و ارائک به معنی بالش و متکی چندبار در قران تکرار شده‌است. عرش معرب از ارگ - نهی = نه/ نهی. برهان = دلیل در قران برهان و براهین آمده‌است- برج = تبرج – زینت - الجزیه = گزیت = توبه ۲۹ - الجند = گند -= یس ۷۵ جند و جنود – مسجد از مزگت - صلیب از چلیپا و صدها واژه دیگر.[۳۳] این کلمات ریشه و بنیاد فارسی داشته که به فراخنای زبان عربی درآمده ومشتقات آنها با دلایل مبسوط از جانب محققین توضیح شده‌است؛ و نفوذ واژگان از پارسی به سایر زبانها خود نشانه اصالت، کهن بودن و گستردگی و نفوذ زبان فارسی و زنده بودن و اهمیت آن در همه زمانها را اثبات می‌کند.

در اشعار شاعران دوره جاهلی

در اشعار شاعران جاهلی:

  1. انجمن،
  2. ارغوان،
  3. بربط،
  4. بنفشه،
  5. بادیه،
  6. گلاب،
  7. گلستان،
  8. دیبا،
  9. دهقان،
  10. یاسمن،
  11. یاقوت،
  12. زیر،
  13. زبرجد،
  14. مرو،
  15. آس،
  16. مرزنگوش،
  17. مهره،
  18. مشته،
  19. نرگس،
  20. سوسن،
  21. سمسار،
  22. سیه‌سنبل،
  23. تاج،[۳۴]
  24. تنبور،
  25. خبری،
  26. خسروانی،
  27. چنگ،(صنک) شاهنشاه و غیره استفاده شده‌است.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قصة ، من : سعاد آل خلیفة

نویسنده : مهرداد یاسمی
تاریخ:شنبه 2 خرداد 1394-01:14 ق.ظ

 ثلاثة أیام مضت دون أن یأتی "سعود" إلى بیتنا .. هذه أول مرة یتغیب فیها كل هذه المرة .. منذ ولدته جارتنا منیرة و هو لا یعرف مكاناً غیر بیتنا .. كأن أمی هی أمه و كأن أمه هی أمی .. تعلق بی منذ الشهور الأولى .. وهو الآن فی السابعة من عمره لكنه لا یزال ذلك الطفل الذی لا یحب شیئاً فی الدنیا مثلما یحب غرفتی هذه .. یعرف كل تفاصیلها .. و یعبث بكل شیء فیها .. لا أستطیع أن أخفی عنه أسراری .. إنه یفتح حتى رسائلی .. و یقرأ فیها بطریقته المتعثرة ..و أضحك على لثغته الجمیلة و هو لا یعبأ من ذلك بل یمضی و یعبث بكل شیء و حین استفزه یبادلنی بالانزواء بعیداً و یقرر ألا یتكلم معی و لا ینطق بأی كلمة أمامی .. فلا أصدقه .. ولكن ما إن یمضی شیء من الوقت حتى أشعر بأنه ابتعد عنی بالفعل .. و أن شیئاً من الوحشة قد اعترانی بسبب صمته فأذهب إلیه و أغنی :

ألا یا سعود ما شفت القمر .

..................

فیبتسم قلیلاً وینظر إلیّ فی حب و كأنه یتوقع منی كل مرة أن أغنی له هذه الأغنیة حتى یعود و یرضى .. و حین لا یرد علیّاستمر فی الغناء .. ثم یقول :

إیه نعم شفته !!

وین شفته ؟

فی عیونج

ثم یختلط ضحكی مع ضحكه .. و أضمه .. فیكاد یطیر من الفرحة .. و یقول لی :

كل یوم ودی أزعل علیج

كل یوم ؟ لیش یا " سعود" ؟

حتى تغنین لی ..

بس !!

و تضمینی ..

زین یا "سعود" ما دمت تحب أن أغنی لك تعال إذن .. و اسمعنی .. قل معی :

آنه اسمی "سعود"

وانتی إسمج "سعیدة"

یوم درز العود

أیامی جدیدة

كان صوته جمیلاً و هو یردد الأغنیة معی .. خاصة حین یلثغ فی نطقالراء فتبدو فی فمه الصغیر و كأنها بین الراء و الغین .. أحس بأن صوته الجمیل یصدر من فرحة غامرة لا أعرف مصدرها ، لكنه یوحی لی أحیاناً بمعنى غریب و هو یلعب فی غرفنی .. كان یقول :

- " سعیدة " آنه من أشوفج أكبر .

- تكبر !! یعنی كم یصیر عمرك ؟

- كبیر مثل أخوی خالد .

- الله أكبر یا " سعود " یعنی أنت الآن أكبر منی ...؟!

- نعم أكبر

كأنی أرى كل شیء فی داخله یركض .. یركض إلى الأمام .. تماماً كما أن كل شیء فی داخلی كان یركض .. یركض إلى الوراء .. كنت أرد علیه حین یباهینی بأنه أكبر منی :

- خلك أكبر یا " سعود " و خلنی أصغر .

- أنت تصیرین أصغر منی ؟؟!

- نعم أصغر ..

- یعنی تبین أصیر ریال ...

و یمضی خیاله .. أحاول ألا أعبأ بما یفكر .. أصمت عنه لحظات بینما یعبر الزمان و المكان .. ینقلنی من غرفتی إلى الخارج .. و أنشغل عنه قلیلاً بینما ینشغل هو فی رسم وجوه جمیلة یقول بأنها تشبهنی .. أفكر بعیداً عنه .. أفكر فی عدد الذین تقدموا منی و لكنی كنت أرفض دوماً .. كنت أتطلع إلى الواحد منهم أبحث عن شیء غامض یوجد فی زمن بعید .. ربما فی طفولتهم فلا أجد شیئاً و إنما أجدهم یرتدون أقنعة سمیكة و مخیفة .. منذ ثلاثة أیام فقط انحسر جانب ما عن ذلك الشیء الغامض .. لقد رأیت " عبدالله " ابن خالتی و طلب الزواج منی و بالفعل وافقت أمی كما وافق جمیع أخوتی و انتشر خبر ذلك بین جیراننا و أقاربنا .. و لا أدری ما إذا كان هذا الخبر قد عرف به " سعود " أم لا ..

- 2 -

لم ندرك فی البیت كیف وصل الخبر إلى " سعود " و من هو الذی نقله إلیه .. و كیف .. لكننا فوجئنا بغیابه منذ ثلاثة أیام عن الجلوس معنا على الغداء .. حین ذهبت إلیه فی الغرفة الصغیرة وجدته حینئذ قد غطى وجهه بلحاف متحاشیاً النظر إلى أحد .. نادیته فلم یرد .. قلت له :

- سعود حطینا الغدا

- ..............

ظل على الفراش دون حركة .. لم أتمكن من رؤیة وجهه .. لو رأیته لكنت أدركت شیئاً على الأقل .. جاءته أمی مرة ثانیة و نادته فلم یرد علیها .. ظنت أنه نائم و تركته ,, و مضى ظهر ذلك الیوم عادیاً .. كنا نغمض أعیننا عن " سعود " ، لقد ظل على الفراش فترة طویلة .. لم یأكل و لم یشرب شیئاً حتى المساء .. و لم یتحرك من فراشه .. و لم یتكلم .. و لم ینظر إلى أحد ، حتى أمی لم تستطع معرفة ما به .. بعد أذان المغرب جئت إلیه فحدثته .. كان صامتاً .. وضعت یدی على جسمه فوجدته یرتعد من البرد .. و یردد :

- سعیدة .. سعیدة

أخبرت أمی بأنه یردد اسمك .. و طلبت منها أن تذهب و تنادیك كی تقنعیه بالطعام على الأقل ..

و حین جاءت إلیك هنا لم تجدك .. كنت فی بیت خالك .. جلست بالقرب منك أتحین أی حركة .. سمعته یردد بلا وعی أغنیة مبهمة لم أعرف من كلماتها شیئاً .. قلت له :

- هل ستأكل شیئاً یا " سعود " ؟ رد علی .. أنا أختك .. هل یؤلمك شیء ؟ هل نحضر لك طبیباً .. ؟ ..

لم یرد علی .. و لم یكشف لی عن وجهه . لم یكن یرید أن یرى أحداً .. مددت یدی تحت اللحاف ووضعتها على خده كی أجس حرارته .. كانت الحرارة عادیة .. تركته و قلت لأمی دعیه الآن .. و استمر فی الفراش .. أهملناه طوال اللیل .. لم نعرف فیم كان یفكر .. توقعنا أنه سینهض مبكراً للمدرسة كعادته .. لكنه لم یتحرك من الفراش .. و جلست بجانبه .. و حین وجدته یهذی باسمك عرفت أن ما یعانی منه " سعود " أمر یتصل بك أنت .. قلت فی نفسی :

ما الذی حدث بینك و بین " سعود " ، إنه یعود من المدرسة و لیس على لسانه سوى اسمك أنت .. و لا یكاد یصدق بأنه سیراك بعد قلیل .. أحیاناً یترك الغداء و یقول : سأتغدى فی بیت " سعیدة " .. و لا ندری هل یأكل شیئاً معك أم یندفع بدون وعی منه .. یلملم دفاتره و یقول : " بأنك تعلمینه أحسن مما یتعلم فی المدرسة " .. لم یحدث أن قلقت علیه أمی بسبب تأخره .. بمجرد أن تعرف بأنه كان معك یسكن فی داخلها شیء كالمارد .. و حین یعود من عندك لا أحد یصدق ما هو علیه من فرح .. نكاد نرى صورتك فی عیونه و فی لونه و فی حركاته و فی صوته .. یغنی بوله لا یمكن أن یصدر من طفل فی مثل عمره .. رأیته بعینی هاتین یردد :

- ألا یا سعود ما شفت القمر

بینما تنحدر من عینیه دمعة .. صرخت علیه :

- سعود إشفیك .. ؟

- لا شیء ..

و یمسح دمعته بسرعة .. و فی خجل .. ثم یطلعنی على دفاتره و امتحاناته .. إنها مرتبة و نظیفة .. و درجاتها ممتازة .. متفوق فی كل شیء .. لكنی لم أفهم الشیء الغامض الذی جعله یتعلق بك على هذا النحو .. كنت أنظر إلى الأمر طوال الفترة الماضیة على أنه تعلق عادی .. قد یرى فیك جمالاً لا یراه أحد .. رقة و حناناً لا یراهما فی أحد .. حباً و عطفاً و أشیاء أخرى كثیرة لا یراها فی أحد غیرك .. ربما لا یراها فی أنا ، أو حتى فی أمی .. فی البدایة فهمت الأمر كذلك لكن حین وصل إلیه خبر الخطوبة و الزواج بدا الأمر أبعد مما فهمت .. لقد بدأ یدخل فی حالة غریبة .. بالأمس و عندما بدأ اللیل انتابته حمى شدیدة لم تخففها الكمادات و لا الأدویة .. الیوم ثالث أیام الحادثة التی یعانی منها " سعود " ، لم نعد نستطیع النظر إلیه .. تغیر شكله .. یا الله .. فی ثلاثة أیام .. أصبح جسمه هزیلاً .. عیونه زائغة .. وجهه أصفر .. لا نكاد نسمع صوته و لا شیء

على لسانه سوى " یمه .. سعیدة "

و الآن فقدنا القدرة على أن نفهم ما یحدث لسعود .. لا أخفی علیك ، جمیعنا فی البیت یشعر بأنه یموت موتاً بطیئاً .. و الیوم سننقله إلى المستشفى ..

- 3 -

لم أقدر شیئاً مما یحدث لسعود .. و لم أتوقعه .. كنت أدرك بوضوح أنه كلما كبر ازداد تعلقه بی .. لكنی كنت أندهش من بعض ما یقوله لی فی عفویة لا حدود لها .. فی أحد الأیام من العام الماضی أحس بحركة غریبة فی منزلنا ، و أدرك بأن هذه الحركة لضیوف تقدموا لخطبتی و لم أوافق .. حین دخلت غرفتی وجدته ینتظر .. و یتصفح كتاب القراءة .. سألنی :

- ماذا حدث ؟

- جماعة یخطبون .. و أنا لم أفكر فی الزواج بعد .. أنا ما زلت أصغر منك یا : "سعود " ألیس كذلك .. ؟

نظر إلی مبتسماً و كأن شیئاً غمر وجهه بدفء خاص ثم قال :

- أختی سعیدة .. حین أكبر لا أحد یتزوجك غیری أنا ..

ضحكت حینها ملأ قلبی .. أخذته إلى جانبی و ضممته إلى صدری .. و قبلته بحنان .. و أنهیت له دروسه .. ثم خرج لكن ظلت كلماته تثیر ذاكرتی .. أضحك لها تارة ، و استغرب تارة ، و أفكر فی عفویتها و براءتها تارة أخرى ..

لست مضطرة لإعادة النظر فی حدود المشاعر التی تشدنی " إلى سعود " بل أنا مرغمة الآن على التفكیر بعمق فیما كنت ألاحظه على نفسی أولاً حین یكون معی فی هذه الغرفة

شیء ما أبحث عنه فی رجل لعله كان موجوداً فی " سعود " .. لیس من الضرورة أن یكون هذا الشیء هو ذاته الذی تبحث عنه كل امرأة فی الرجل الذی تحب و إنما قد یكون شیئاً خاصاً بی أنا .. لم یكن " سعود " یستفز غریزتی .. كان یستفز روحی .. و لم تكن تصرفاته معی تنطوی على رغبات مبكرة .. على العكس من ذلك .. كانت براءته معی لا حدود لها .. فی أحد المرات دخل علی الغرفة و أنا نائمة .. و اقترب منی دون أن أشعر به و قبلنی على خدی برفق شدید فاستیقظت ووجدته مرتبكاً .. نادیته و قبلته فانطلقت روحه فی المكان و راح یشاغبنی بأسئلته الكثیرة .

لم أضع حدوداً بینی و بین " سعود " ، كنت أعتبره أصغر أخوتی .. و قد أرتدی أمامه الملابس الخفیفة دون حرج .. أو یدخل علی و أنا أجفف شعری .. لم أكن أضع أی اعتبار لكونه صبیاً .. كنت أشعر بأنه ینتمی لروحی .. ابتهج لطفولته و لعله فی المقابل یشعر بذلك فیبتهج لأسباب أخرى لم أكن أقدرها ..

لا أعرف كیف تغاضیت عن خبر الزواج من ابن خالتی .. إننی لم أمهد له مع سعود .. كنت أدرك حساسیته الشدیدة و كان علی الاحتیاط على الأقل .. لكن المشكلة أن المسألة تمت بسرعة لم أتوقعها .. حتى أمی لم تخطط لذلك .. هل یستحق " سعود " ما یحدث له الآن مقابل خبر الزواج ؟ .. آه كم هو مؤلم أن أتخیل فقط كونه یعانی المرض من أجلی .. فكیف به الآن و هو فی المستشفى غیر قادر على الحركة .. على النطق .. و من یدری ربما یصبح غیر قادر على أن یستمر حیاً .. ثلاثة أیام فقط بعد خبر الزواج و فعلت به ما فعلت .. فكیف إذا انتظرت أیاماً أخرى ؟ .. إنی لا أطیق غیابه فی هذه الأیام القلیلة فهل سأطیق وداعه أو فقدانه ؟ .. من أین لی بصوته الذی یخرج من قلبی قبل أن یخرج من فمه ؟ .. و من أین لی ببراءته و نزقه ؟ .. و من أین لی بأغانیه ؟ .. و من أین لی بمخلوق أیاً كان یستطیع أن یقترب من روحی كما اقترب " سعود " ؟ .. و من أین لی بإنسان تقدر له الحیاة و البهجة و الهافیة و دهشة البراءة و الطفولة ؟ .. یقدر لی كل ذلك تبعاً لما یقدر لی أنا .. هل هو منی و أنا منه إلى هذا الحد دون أن أدری ؟! .. كان یردد بأنه یری صعود القمر فی عیونی .. و قد غبت عنه الآن أكثر من ثلاثة أیام .. آه ما أفظعنی .. ما أفظعنی ..

- 4 -

دخلت " سعیدة " المستشفى كالمجنونة .. كل شیء أمامها یبدو مفزعا ً .. الأبواب .. الكراسی .. البشر .. الممرات .. العربات .. خطى سریعة ، و أنفاس تترقب النظر لشیء عزیز .. اقتربت من الغرفة رقم ( 13 ) دفعت الباب فوجدت السریر خالیاً و لا أحد فی الغرفة سوى صوت الماء فی الحمام الداخلی .. خرجت منه الممرضة .. سألتها بسرعة :

- هذه غرفة " سعود " ؟

- سعود نقل إلى العنایة المركزة ..

خفق قلبها و لم تستطع احتمال حالة الخوف .. فألقت بجسمها على الكرسی ، و التقطت أنفاسها .. و بعد لحظات قاومت خوفها و انطلقت بسرعة إلىموقع العنایة المركزة .. عندما وصلت إلى البوابة و تطلعت إلى الإضاء الحمراء و توقف بداخلها كل شیء إلا التفكیر فی " صعود " .. لم تعد تفكر حتى فی الزواج من ابن خالتها .. إنها الآن مستعدة لأن تفعل كل شیء ، و أن تتخلى عن كل شیئ من أجله هو .. لم تعد تفكر بأنها أكبر منه و أنه مجرد طفل صغیر .. أدركت بقوة أنه وحده ینتمی إلى مخیلتها و حلمها و روحها و قالت فی نفسها : " ذلك فقط هو ما یبقینا أحیاء أمام بعضنا البعض " ..

تطلعت إلى الحاجز الزجاجی .. كان " سعود " غافیاً و ثلاث ممرضات ینشغلن بترقب حالته ..

تطلعت إلى أخته الواقفة عند الباب و طفرت من عینها دمعة .. فتحت الباب دون أن تكترث بالممرضة التی حاولت منعها ..

اقتربت منه .. و انكبت علیه تقبله على وجهه و رأسه .. استیقظ " سعود " نظر إلیها و صعدت أنفاسه .. رددت له بحنان شدید و دموعها فی عینیها :

- ألا یا سعود ما شفت القمر ..

فجاوبها صوت بعید و متعب :

- شفت القمر .....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :106
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo